
خیلی گشته بودیم...نه پلاکی..نه کارتی..چیزی همراهش نبود.لباس فرم سپاه به تنش بود.چیزی شبیه یک دکمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب کرد.خوب که دقت کردم دیدم یک نگین عقیق است که انگار جمله ای رویش حک شده...خاک و گل ها را پاک کردم.دیگر نیازی نبود دنبال پلاکش بگردیم...روی عقیق نوشته شده بود:به یاد شهدای گمنام ...
رفت اونم چه رفتنی...چند سال بعد از مادرشهید پرسیدند مزار پسرت کجاست؟!گفت:مزار شهدای گمنام...بگرد ببین کدوم قبر از همه خوشگل تره...
یادم اومد میگفتی قطعه همان غزل است اگر سر نداشته باشد...تو هم غزل شدی......
آنان که رفتند کاری حسینی کردند...حالا برادرم خواهرم آیا ما داریم کاری زینبی میکنیم؟!!!!!
.
.
.
خدایا...
به فکرمان...منطق
به قلبمان...آرامش
به جسم مان...امنیت
به روحمان..پاکی
به وجودمان...آزادی
به دست هایمان...قدرت
به پاهایمان...سرعت
به چشم هایمان...زلالی
به زندگی مان...عشق
به دوستی مان...تعهد
به تعهدمان...صداقت
و به...
سطر آخر حکایت عشقه...خودت بنویس.از ته وجودت...خود خودت
عطا کن...
آمین