سلام حاجی.به خدا روم نمیشه دیگه برات بنویسم.این چند وقت اینقدر تو این شهر شلوغ دلم گرفته که نگو...حاجی دو ماهی میشه هیچی برات ننوشتم.تو رو خدا منو ببخش اینقدر تو سرگرمیهام و کارام گم شدم که خودمم فراموش کردم.تو چی حاجی...هنوز منو یادته؟نمیدونم چرا ولی با اینکه اینهمه ازت دور شده بودم بازم بهم اجازه دادی همراه کاروان عاشقان بیام پیشتون.خب چرا؟؟؟؟؟؟ من که لیاقت نداشتم.من که آدم نشدم.حاجی به خدا اینقدر شرمنده ام که حتی 17 اسفندم نتونستم بیام و حتی یه متن کوچک...نه فقط یه خط.نیم خط برای وبلاگت بنویسم.حاجی نمیدونی چه حسی بهم دست داد وقتی برای اولین بار پامو تو خاک دوکوهه و طلاییه و هویزه و.....گذاشتم.روز اول ساعت 2 بعد از ظهر قرار بود حرکت کنیم ولی ما تو ترافیک مونده بودیم.ساعت یه ربع از 2 گذشت به خودم دلداری دادم که حتما اتوبوس ها تاخیر دارن انشاالله که می رسیم.یه ربع دیگه هم گذشت دیگه واقعا داشتیم امیدمونو از دست میدادیم.دیگه حالم داشت از این همه ترافیک و هوای آلوده بهم میخورد.دیگه احساس میکردم نفسم بالا نمی اومد....دست به دامن شهدا شدیم که قسمتون میدیم به اسوه تون حسین(ع) شماها که ما رو تا اینجا آوردین.دلمونو خوش کردیم که داریم میایم پیشتون چرا حالا رامون نمیدید....منو تو این دنیایی که پر از گناهه تنها نذارید...بعضی موقع ها تو زندگی با یه دقیقه دیر رسیدن آدم ممکنه خیلی چیزا رو از دست بده...حالا من نیم ساعت دیر کرده بودم...تازه باز هم کلی راه در پیش داشتیم.....خلاصه اینکه با کلی دعا و التماس قسمت شد که برسیم .وقتی رسیدیم تازه بعد از 5 دقیقه اتوبوس ها پر شدند. دیگه کلی خوشحال بودیم.بالاخره راه افتادیم واول به قم رفتیم تا از حضرت معصومه(س) اجازه بگیریم که راهی کربلای ایران شویم.بعد دو باره راه افتادیم.تو راه اونجا جاده ها به نظر خیلی دلگیر می اومد مخصوصا وقتی صدای بوق کامیون ها می اومد یه احساس عجیبی به آدم دست میداد.شایدم به خاطر این بود که ما شب تو راه بودیم.خلاصه تقریبا بین راه بود یادم نیست ساعت دقیقا چند بود ولی فکر کنم حدودا 9 و10 بود که یه سنگ بزرگ محکم به یکی از شیشه های اتوبوسمون خورد دو تا از شیشه ها کاملا خرد شدند ولی خدارو شکر کسی زیاد آسیب ندید فقط یکی از خانمها دستش زخم شد که اونم شکر خدا زیاد جدی نبود.نمیدونم اینا چه دشمنی ای با راهیان نور دارن ولی هر چی هست منافق ها دشمنی شون با اسلام از ازل بوده و تا ابد هم خواهد بود.فردا صبح راننده گفت که خدا خیلی بهتون رحم کرده سنگ تو اتوبوس افتاده بود.واییییی...اگه اون سنگ به سر کسی میخورد چی می شد....خلاصه اینکه صبح برای صبحانه به دو کوهه رفتیم .اولین عکسی که رسیدیم دوکوهه به چشم میخورد عکس حاجی بود....حاج همت.همون عکسی که درست روبه روی ورودی اونجاست و کنارش هم نوشته شده بود دوکوهه السلام ای خانه ی عشق...خانه عشق....همون جا که همه رزمنده ها اول به اونجا پا میگذاشتن و از اونجا به مناطق دیگه اعزام میشدن.وقتی چشمم به عکسش افتاد احساس کردم حاجی مثل همیشه نگام نمیکنه.شاید به خاطر این بود که شاید هنوز درست درک نکرده بودم که جبهه چیه؟رزمنده کیه؟شهادت مخصوص کیه؟جدی چیه؟؟؟رزمندگان که بودند؟افلاکیان خاکی.فرشتگان زمینی.انصار الحسین....جبهه کجا بود؟ معراج مخلصین.دانشگاه انسان سازی.آزمایشگاه خدا...وشهادت چیست؟نردبان آسمان.سکوی پرواز.هدیه الهی یا.... زیاد تو دوکوهه نموندیم فقط وقت شد نمایشگاههاشو ببینیم.مسئول کاروانمون گفته بود که الان زیاد نمیمونیم ولی موقع برگش به تهران یه بار دیگه هم دو کوهه میایم.خلاصه بیشتر جاهاشو دیدیم ولی حسینیه حاج همت رو ندیدیم وچون میدونستیم دوباره قراره برگردیم گفتیم حتما میبینیم دیگه.بعد از خوردن صبانه به سمت هویزه راه افتادیم.هویزه خیلی شهید داده بود.شهید علم الهدی و یارانش که اکثرا دانشجو بودن.خیلی جای دنج و غریبی بود.به یادمان شهدای هویزه رفتیم. واقعا زیبا بود.نمیدونم چه جوری توصیف کنم ولی دیگه اینجاست که حقارت الفاظ مشخص میشه.خدایا اینا کی بودن؟این کیست که زیر خاک خفته است؟....ازاونجا به دهلاویه رفتیم.دهلاویه هم زیبا بود.شهید گمنام دهلاویه....از یادمان شهید چمران هم دیدن کردیم.خلاصه شب برای اسکان به خرمشهر آمدیم.صبح فردا که روز اول عید بود تصمیم گرفتن بریم شلمچه.لحظه سال تحویل اونجا بودیم.البته من همیشه آرزو داشتم غروب شلمچه رو ببینم.ولی خب قسمت نشد.هیچ فکرشو نمیکردم لحظه سال تحویل با شهدا.....به هرحال سال نو شد ویک سال گذشت...از بین جاهایی که دیده بودیم شلمچه به نظرم خاص تر و غریب تر می اومد...بعد از شلمچه به اروند کنار رفتیم.محیطی که درست کرده بودند واقعا زیبا بود.یه مسیر زیبا با هر امکاناتی که میتونه به آدم حس و حال جبهه رو بده.شب هم برای اسکان دوباره به خرمشهر آمدیم.فردا صبحش به طلاییه رفتیم.طلاییه مرکز عشق بود.حدود 45کیلومتری جاده اهواز خرمشهر به سه راهی جفیر رسیدیم وبعد از یه جاده فرعی به طلاییه رسیدیم.طلاییه در مرز ایران و عراق بود.اونجا سه راهی شهادت رو دیدیم. جایی که صدها نفر از رزمندگان در تیرس دشمن قرار گرفتن و شربت شیرین شهادت را نوشیدند.و همینطور حسینیه حضرت ابوالفضل که واقعا هم شلوغ بود.وقتی جمعیت مردمی که عازم آنجا شده بودمو میدیدیم دیگه فکر میکردم کل ایران از جمعیت خالی شده....خلاصه خیلی زود همه چی تموم شد.وما باید بازم به تهران می اومدیم.تازه بدون اینکه دوباره به دوکوهه میرفتیم داشتیم برمی گشتیم.خلاصه اینطوری شد که حاج همت هیچ وقت به من اجازه نداد که پامو تو حسینیه اش بزارم....حاجی هنوزم ازم دلگیری؟چند ماه پیش یکی از دوستام خواب حاجی رو دیده بود که بهش گفته بود که من یه دختر داشتم که مرده...وقتی ازش پرسیده بود کی؟ اسم منو گفته بود...حاجی من که توبه کرده بودم حاجی خودت دستمو بگیر دیگه توبه مو نشکونم.حاجی تو رو علی منو ببخش.خیلی وقته دلت ازم پره.قسمت میدم به سالار شهیدان امام حسین (ع) تو رو خدا منو ببخش.به خدا من نمردم هنوز زنده ام اگه تو کمکم کنی.........
خلاصه به سمت تهران راه افتادیم.خیلی جاها قسمت نشد بریم:فکه...فتح المبین...چزابه...شوش...ولی تو راه امامزاده جعفر(ع) و امامزاده مهزیار و جمکران رفتیم.بعد دوباره برگشتیم همون جایی که بودیم...همه چیز خیلی زود تموم شد زودتر از اونیکه فکرشو میکردیم.....حاجی بازم ازت معذرت میخوام احساس میکنم هنوز از دستم ناراحتی...آخه تا کی میخوای منو نبخشی.حاجی من که تا نبخشیم ولت نمیکنم......
راه کاروان عشق از میان تاریخ میگذرد و هر کس در هر زمان به این صلا لبیک گوید از ملازمان کربلاست.
تنها چیزی که خستگی کار و راه را و دلتنگی غربت شهیدان را برای ما التیام میبخشد دیدن و شنیدن لبیک گویی ملازمان کربلاست.
التماس دعا