تبليغاتX
۞ خورشید خیبر ۞

سلام...این چند وقت خیلی سرم شلوغه.اگه دیر بروز میشم ببخشید.راستی توی این شبهای پربرکت منم دعا کنید...میخواستم این پست رو یک مطلب متفاوت بنویسم که وبلاگ یکنواخت نشه که یکی از دوستان وبلاگ نویس  پیشنهاد کردند این پست نامه ای به خدا باشه .منم نوشتم البته خیلی ریاکارانه شد.دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.التماس دعا

نامه ای برای دوست که مجموعه هستی از اوست

سلام.نمیدانم این حقارت الفاظ است یا زبان قاصر من که هیچگاه نمی توانم کلماتی را در باب علاقه ام برایت بنویسم.خدایا در حجم مهربانیت جوانه میزنم و با گرمی وجودت به بار مینشینم.عشقت مرا به بی نهایت م می رساند.اگرچه در تمام عمر آرزو هایم بی شمار بوده اما در عمق آرزوی من این است که در نزد تو خانه ای داشته باشم اگر چه به مساحت یک قلب کوچک باشد.عشق تو افقی است آبی که نگاه عاشقانت به آن دوخته است.عشق تو نفس های کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی نمیداند.این عشق زیبا گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پر های پرستوییکه به دنبال آشیان میگردد و گاهی رنگ آرزو هایی را می گیرد که در قلبم پنهان است.من از عشقت وضو می سازم .من با عشقت نماز میخوانم و من در عشقت غرق می شوم.ما بی  عشق تو در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است می پوسیم.ما بی عشق تو می میریم.چه خوب است با تو حرف زدن و سطر های نا نوشته زندگی را خواندن.چه خوب است با تو بهابر ها و دره های مه آلود سفر کردن و مرطوب شدن و اوج گرفتن.چه خوب است از تو گفتن و از پیچ و خم جاده زندگی گذشتن....دلم میخواهد وقتی از پرواز با تو میگویم هیچ پرنده ای زخمی نباشد و روزی که شعر عشقت را در دفتر مشق کودکی مینویسم همه چشم ها بیدار باشند.زندگی بی آواز هم میگذرد اما بی عشق تو نه.زنگی بی دستهای من سبز می ماند اما بی عشق تو نه.خدایا دستهای خسته ام ر ا بگیر و کلمات معصومی را که بر زبانم متوقف مانده اند به سوی عشقت ببر.تنها در عشق تویت که میتوانم هزار شب تلخ را تاب بیاورم.وقتی نام تو را زمزمه میکنم اتاقم آنقدر بزرگ میشود که همه جهان را در آن جا میدهم.اگر بتوانم در این نامه صادقانه بگویم هر یک از کلمات می توانند آفریننده روح های بزرگ باشند .روح های تشنه ای که میخواهند به دیدار تو نایل شوند .آن وقت نفسی به اسودگی خواهیم کشید...اگر بتوانم شوق های خفته در درونم را بیدار کنم تا ببینی در سطر سطر دست هایم چه حکایت هایی از عشق تو نهفته است آرام چشم بر هم می گذارم.اگر بتوانم انقدر به تو نزدیک شوم که سختی های جهان را پشت سر بگذارم آن وقت دلم میخواهد تا صبحی که مردگان از خواب سنگین خود بر می خیزند با تو حرف بزنم و تمام کلماتی را که به یاد تو جمع کرده ام نشانت بدهم....

اما حیف......ناگهان باران از راه می رسد و صاعقه ها و رعد ها صدایم را با خود می برند اما من همچنان به گردش خود ادامه میدهم تا فرصت کنم تمام گلهای دنیا را با یاد مهربانی های تو ببویم و همواره بگویم...........بی عشقت نمیتوان زیست.


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10ساعت 15:28 توسط مهسا

JavaScript Codes <

روز خوشی را برایتان آرزومندم