بیسیمچی گوشی بیسیم را به دست حاج همت میدهد و می گوید:با شما کار دارند.
حاج همت:همت...بگوشم....
در همان لحظه خمپاره ای زوزه کشان می آید.صدای زوزه دلخراش خمپاره باز هم دل بیسیمچی را فرو ریخته بود.خمپاره ای کمی دورتر منفجر میشود.صدای مهیب انفجار پرده های گوش بیسیمچی را میلرزاند و زمین از موج انفجار مثل گهواره می لرزد.غباری غلیظ همراه با ترکش های داغ به دو طرف آن دو پاشیده می شود.همه اینها در یک چشم به هم زدن اتفاق می افتد.
حاج همت بدون اینکه از جایش بلند شود لبخندی به او میزند و به صحبتش ادامه میدهد.بی سیمچی خودش را سفت به زمین چسبانده و گوشهایش را گرفته...وقتی گرد و غبار می خوابد چشمش در چشمان حاج همت می افتد .از خجالت سرش را پایین می اندازد.او به ترس و دلهره خودش فکر می کند و شجاعت حاج همت.بیسیمچی خیلی با خودش کلنجار رفته تا بر ترسش غلبه کند اما موفق نشده.
یک باردل به تاریکی سپرد تا ترس در وجودش برای همیشه سر کوب شود.در بیابان حاج همت را دید که در خلوت و تاریکی به نماز ایستاده....وحشت تنهایی وحشت کمی نبود.او از حاجی گذشت و تا صبح همانجا ماند ولی باز هم ترسش نریخت .سرانجام تصمیم گرفت که ماجرا را با حاجی در میان بگذارد..اما هربار شرم و خجالت مانعش می شد.او بالاخره دل به دریا میزند و میپرسد:من چرا میترسم؟شما چرا نمیترسی؟راستش من خیلی تلاش کردم نترسم اما دست خودم نیست.مگر آدم میتواند جلوی قلب را بگیرد که تند تند نزند؟مگر میتواند به صورتش بگوید که زرد نشود؟اصلا من بی اختیار روی زمین دراز میکشم.کنترلم دست خودم نیست...
حاج همت که انگار از مدت ها پیش منتظر این حرفها بود با لبخند گفت:منم یه روز مثل تو بودم.ذهن منم پر بود از این سوالها.اما سر انجام امام جواب همه سوالهایم را داد.
-امام جواب سوالهای شما رادید؟
-بله...امام خمینی.اوایل انقلاب پیش از جنگ یک روز با چند جوان رفتیم جماران.میخواستیم امام را ببینیم اما گفتند الان ظهر است امام ملاقات ندارند.خیلی التماس کردیم تا بالاخره راه دادند داخل.مشغول صحبت بودیم که ضربه محکمی به پنجره خورد و یکی از شیشه ها شکست.همه از جا پریدند به جز امام.امام به صحبتهایش ادامه داد و آرام سرش را برگرداندو شیشه را نگاه کرد.هنوز صحبتهایش تمام نشده بود که صدای اذان آمد و امام والسلام گفت و از جا بلند شد.همهنجا بود که فهمیدم آدمها همه میترسند در حقیقت هم امام ترسیده بود هم ما.امام از دیر شدن نماز میترسید و ما از شکستن شیشه.او از خدا میترسید ما از غیر خدا.آنجا فهمیدم هر کس از خدا بترسد از غیر خدا نمیترسد و هر کس از غیر خدا بترسد از او نمیترسد.
بیسیمچی مشتاقانه به حرفهای حاجی گوش کرد و به فکر افتاد :حاج همت موقع نماز آنچنان زانو میزد که گویی هر لحظه از ترس جان خواهد داد اما موقع انفجار مهیب ترین بمبها خم به ابرو نمیآورد.
