فرا رسیدن ماه پرخیر و برکت رجب خجسته باد.
ظرفشوی نیمه شب
هوا گرم است .گرم گرم...اکبر نفس میکشد.احساس میکند یک شعله آتش جلوی صورتش گرفته اند.به جای هوا آتش استشمام می کند.یک سطل آب روی سرش میریزد و باز به تاریکی چشم می دوزد.خبری از حاج همت نیست.اکبر کلافه است.هم از انتظار حاج همت هم از گرماو هماز دست بعضی نیروهای ساختمان فرماندهی.هر روز یک نفر مسئول نظافت و پذیرایی وشست وشو بر عهده اوست.وقتی نوبت به بعضی ها میرسد تنبلی میکنند مثلا ظرفهای شام را تا صبح نمی شویند نمونه اش همین حالا.ظرفهای کثیف با مگس های مزاحم جلوی پادگان بیداد میکنند.البته هیچ وقت ظرفها تا صبح نشسته نمانده چرا که افرادی هستند که نیمه شب به دور از چشم همه برمی خیزند و ظرفها را میشویند.حالا اکبر منتظر است تا حاج همت بازگردد و این بار تکلیف قضیه را یکسره کند.چراغ یک ماشین اکبر را از جا می پراند.ماشین حاج همت است.او خسته وخاک آلود از ماشین پیاده می شود.اکبر به استقبال او میرود و همدیگر را درآغوش میگیرد.
-هیچ معلوم هست کجایی حاجی؟صبح تا حالا نصفه جان شدم.
عرق لباسهای حاج همت را خیس کرده.میگوید:
-گفتم کارم حساب کتاب ندارد.اکبر آقا تو نباید منتظر من بمانی.وقتش که شد بخواب.من هم یا می آیم یا نمی آیم.
حاج همت آبی به سر و رویش میزند.همان لحظه اکبر به یاد چیزی می افتد رو میکند به او و میگوید :حاجی جان غذایت را گذاشتم سر کتری.تا بخوری من هم برگشته ام.حاجی کمی خنک شده بود به طرف ساختمان میرودمیرود ظرفها را میبیند به یاد حرفهای اکبر افتاده و سری تکان میدهد و میرود.بعد ازتمام شدن غذای حاج همت اکبر برمیگردد.
-حاجی ببین برات چی آوردم...پنکه.
حاج همت با خوشحالی میگوید:به به...عجب چیزی آوردی .بعد از چند شب بیخوابی امشب با پنکه خواب راحتی میکنیم.راستی از کجا آوردی؟
-هیس...یواش تر .راستش تدارکات همین یک پنکه را داشت .حاجی تدارکاتی گفت:این را گذاشته ام کنار برای حاج همت برو نصفه شب بیا ببرش تا کسی بو نبرد.
اخمهای حاجی در هم میرود از ناراحتی سرش را زیر شیر میبرد.اکبر دلیل ناراحتی اش را میپرسد .او رو به آسمان میگوید:الان بسیجیهای سیزده سالهتو خط مقدم زیر آتش توپ و تانک دارند شرشر عرق میریزند.پیرمردهای شصت هفتاد ساله با هزار جور ضعف و بیماری گرما راتحمل میکنند و لب از لب باز نمی کنندکه چی؟که فرمانده لشگرشان هم مثل خودشان است.اکبر با دلسوزی میگوید:شما فرمانده یک لشگری اگر خدای نکرده مریض بشوی کار یک لشگر زمین می ماند.اگر خوب استراحت نکنی کارهای یک لشگر عقب می افتد.اکبر پنکه را برمیدارد که بازگرداند و میگوید:آن ظرفها رادیدی؟حاجی میگوید:بازهم بهشان تذکر بدهاگر قبول نکردند اشکالی ندارد بگذار صبح بشویند .لابد خسته بودند جنگ به اندازه کافی سختی دارد نمیشود توقع زیادی از بچه ها داشت.وقتی اکبر بازمیگردد حاجی به خواب رفته بودوپشه مدام اطرافش بودند ونیشش میزدند.اکبر دلسوزانه چفیه سیاهش را از دور گردن باز کرده و خیس میکند و بر صورت حاجی می اندازد.اکبر هم نزدیک آشپز خانه می خوابد تا بفهد کیست که این شبها ظرفها را میشوید .نیمه شب با نیش پشه از خواب می پرد و میبیند ظرفها نیست. فورا به سمت آشپز خانه میرود یک جوان را میبیند .اکبر سعی میکند تا او ر ا شناسایی کند اما چفیه ای که به سر و صورتش بسته مانع از این کار میشود .چفیه مشکی است.....درست مثل چفیه اکبر.
اکبر تازه جوان را شناخته و از شرم به شیر آب پناه میبرد و سرش را زیر شیر می گیرد...