اين ضايعهئي سنگين براي حوزهي علميه و ملت شريف ايران است. حوزهي علميه يكي از اسطوانههاي علمي و تحقيقي و يكي از استادان برجستهي خود، و ملت ايران يكي از مراجع تقليد انقلابي و بيدار و پرتحرك خود را از دست داد. ايشان در سالهاي طولانيِ دوران اختناق در شمار برجستگاني از حوزهي علميهي قم بودند كه در ميدانهاي گوناگون مبارزات حضور داشته و رنج تبعيد را به جان خريدند، و پس از پيروزي انقلاب از جملهي روحانيون نامداري بودند كه نقشهاي مهمي در همهي موارد حساس ايفاء نمودند. رحمت خدا بر ايشان باد. اينجانب اين مصيبت بزرگ را به حضرت بقيهالله ارواحنافداه و به مراجع عظام و علماي اعلام و فضلاء و طلاب حوزهي مباركه و به عموم ملت ايران تسليت ميگويم. همچنين به خانوادهي مكرّم و آقازادگان ارجمند و ديگر بازماندگان و منسوبان ايشان عرض تسليت كرده، تسلّا و صبر آنان را از خداوند متعال مسألت مينمايم.
والسلام علي عباد الله الصالحين
سيّدعلي خامنهای۲۶/۳/۱۳۸۶

قسمتی از مناجات های شهید دکتر مصطفی چمران:خدایا تو را شکر میکنم که باب شهادت را به روی بندگان خالصت گشوده ای تا هنگامی که همه راهها بسته است و هیچ راهی جز ذلت وخفت و نکبت باقی نمانده است بتوان دست به این باب شهادت زد و پیروزمندانه وبا افتخار به وصول خدایی رسید.
روحانی لشکر سخنرانی می کند.حاج همت تازه گرم شنیدن صحبت های او شده که باز هم آن مرد از مقابلش میگذرد و مثل همیشه سلام می دهد.حاج همت هم مثل همیشه جوابش را می دهد.و دوباره به فکر فرو می رود تا او را بشناسد.امام باز هم او را به جا نمی آورد .چند بار تصمیم گرفت موضوع را از خودش بپرسد اما نیرویی از درون مانع این کار می شد.هر وقت او را میدید چیزی شبیه شرم و گناه در خود احساس میکرد اما خودش هم نمی دانست برای چه؟
روحانی لشگر می گوید:(پیامبر اکرم (ص) در روزهای آخر عمر خود به مسجد می رود و می فرمایند:(هر کسی حقی به گردن من دارد برخیزد و طلب کند.چرا که قصاص در این دنیا آسان تر از قصاص در روز رستاخیز است.) مردی به نام سواده برخاست و گفت:یا رسول الله یک روز بر شتری سوار بودی وقتی تازیانه ات را در هوا چرخاندی به شکم من خورد...این روایت توجه حاج همت را جلب کرد.و روحانی ادامه داد:پیامبرخودش را برای قصاص آماده کرد.سواده گفت:یا رسول الله آن روز تن من برهنه بود.پیامبر پیراهنش را بالا زد و گفت قصاص کن.
اما سواده او را در آغوش گرفت و بوسید.همه اهل مسجد به گریه افتادند.
حاج همت به گریه می افتد .نا گهان یاد آن مرد می افتد .از شرم وعذاب وجدان سرش را پایین می اندازد و از حسینیه خارج می شود.تن حاج همت داغ و ضربان قلبش شدت می گیرد.اطرافیان از حالت غیر عادی او متعجب می شوندوبا نگرانی با هم چیزهایی می گویند.اما حاج همت متوجه هیچکس نیست.بعد از خروج از حسینیه منتظر آن مرد میماند اما او را پیدا نمیکند.
چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود وقتی امام خمینی(ره) دستور راهپیمایی میدادعده ای فرصت طلب به میان جمعیت ها می آمدند و شعارهای مردم را عوض میکردند.آنها به جای امام کس دیگری را معرفی می کردندو با این کار بین مردم تفرقه می انداختند و راهپیمایی را به هم می زدند.یک روز در راهپیمایی آن مرد را دوباره دید که در کنار ش راه میرود ومراقب اوضاع او بود. ناگهان دید آن دستهای ان مرد بالا رفت و شعار انحرافی شنیده شد. در یک لحظه آشوب بپا شد و چیزی نمانده بود که به همه جا سرایت کند.حاجی در حالیکه شعار اصلی را با صدای بلند تکرار میکرد به طرف او رفت وبه او پس گردنی زد.مرد تا خواست اعتراض کند با اعتراض جمعی مواجه شد...خلاصه با این برخورد حاجی شعار ها دوباره منظم شد0ناگهان پیرزنی از حاجی پرسید:چرا آن مرد را زدی؟
-چون شعار انحرافی میداد.
-با چشم خودت دیدی که او شعار داد؟
عرق سر و صورت حاج همت را پوشاند چون او با چشم خودش ندیده بود.
پیرزن ادامه داد: کسی که شعار انحرافی داد فرار کرد.
حاج همت سراسیمه دنبال آن مرد گشت اما هرچه تلاش کرد او را نیافت....
چندین سال از این ماجرا می گذرد.آن مرد حالایکی از نیروهای لشکر حاج همت است.همان مردی که رو به روی حاجی ایستاده وبا نگاهی معنا دار به او.خیره شده .حاج همت هنوز از شرم بیقرار است.او باصدای بلند از همه می خواهد بایستند و میگوید :من به این مرد ظلم کردم .در حضور یک جمعیت همک ظلم کردم.اما حالا از حاضر کردن آن جمعیت عاجزم. از این مرد تقاضا می کنمدر حضور همین جمع مرا قصاص کند...و سرش را در مقابل او فرود می آورد.همه تعجب میکنند0ومنتظر عکس العمل مرد میمانند.مرد با بغضی سنگین دست در گردن حاجی می اندازد واو را غرق بوسه میکند....اشک در چشمان همه حلقه میزند....