تبليغاتX
۞ خورشید خیبر ۞
 

با يك لحن محكم و پر صلابت گفت:

" برادران رزمنده، بسيجيان با ايمان! درود به اين چهره هاي غبار گرفته‌تان، درود به اراده و شرف شما دريادلان، جنگ سخت است، سختي دارد، شهادت دارد، زخمي شدن و قطعي دست و پا دارد، اسير شدن دارد، مفقودالاثر شدن دارد، اين‌ها را همه ما مي‌دانيم. اما اي عزيزان؛ ما نبايد گول ظاهر اين چيز ها را بخوريم، نبايستي فراموش كنيم با چه هدفي توي اين راه قدم گذاشه ايم. ما براي جهاد در راه خدا و اطاعت از اوامر امام مان به جبهه آمديم. تا وقتي نيت‌مان خالص باشد، هر قدمي كه در اين راه برداريم، اجر اين قدم در پيش خدا محفوظ مي‌ماند. امام عزيزمان دستور داده اند جزاير را بايستي حفظ كنيم. ما ديگر چاره اي نداريم، مگر اينكه به يكي از اين دو شق تن بدهيم ؛ يا اينكه از خودمان ضعف نشان بدهيم، پرچم سفيد ذلت و تسليم به دست بگيريم و كاري كنيم كه حرف امام‌مان بر زمين بماند، و يا اينكه تا آخرين نفس، مردانه بمانيم و بجنگيم و شهيد بشويم و با عزت از اين امتحان سخت بيرون بياييم. حالا، بسيجي ها! شما به من بگوييد، چه كنيم؟ تسليم شويم يا تا آخرين نفس بجنگيم؟!"

" مي‌جنگيم، مي‌ميريم، سازش نمي‌پذيريم "!

خدا گواه است تا حرف همت به اينجا رسيد، بسيجي ها شيون كنان فرياد زدند

بعد هم دسته جمعي هجوم بردند به سمت حاجي و شروع كردند با چشم هايي گريان، بوسيدن سر و صورت همت. با چه مصيبتي توانستيم حاجي را از آنجا خارج كنيم، بماند. بعد با هم راهي شديم تا برويم به قرارگاه موقت عملياتي؛ جايي كه محل تجمع فرماندهان لشكر هاي عمل كننده سپاه در جزيره بود. محل اين قرارگاه، شبيه به آلونك هايي بود كه در باغ ها مي‌سازند. اتاقك هايي خشت و گلي و كوچك، كه هيچ استحكامي نداشتند و بچه های سپاه، از سر ناچاري آنجا را بعنوان قرارگاه موقت عملياتي انتخاب كرده بودند. چون تازه وارد جزاير مجنون شده بوديم، هنوز از دل مرداب ها، جاده تداركاتي احداث نشده بود تا بشود ماشين آلات سنگين مهندسي رزمي را به اين دست آب بياوريم و يك قرارگاه مستحكم ومناسب براي استقرار فرماندهان در آنجا بسازيم.

اين در حالي بود كه من خوب مي‌دانستم عمده نيروهاي رزمنده لشكر 27 در منطقه طلائيه به شدت با دشمن درگير بودند و در آن موقعيت وخيم، حاجي بجز همان دوگرداني كه چند روز قبل به جزيره جنوبي فرستاده بود، حتي يك نيروي قادر به رزم در اختيار نداشت. تازه، گردان هايي را هم كه در طلائيه به كار گرفته بوديم، همگي ضربه خورده بودند و براي بازسازي اين گردان ها و رساندن‌شان به سطح استاندارد رزمي سابق و انتقال‌شان به جزيره براي ادامه عمليات، به زمان زيادي نياز داشتيم. در حالي كه مي‌دانستيم از بابت وقت، به سختي در تنگنا قرارداريم. با اين همه، حاج همت خيلي قرص و قوي داشت با كاظمي حرف مي‌زد. يادش بخير، شهيد عزيزمان " مهدي زين الدين " فرمانده لشكر 17 علي بن ابي‌طالب(ع) كه كنار من نشسته بود، با يك لبخند قشنگي داشت به حاج همت نگاه مي‌كرد.وقتي زير گوشي، قضيه نداشتن نيروي خودمان را به او گفتم، با تبسم به بنده گفت : " خدا به همت خير بده، با وجود اينكه عمده نيروهاش تو طلائيه درگيرند و دستش خاليه، ولي باز هم به فكر ماست و اومده ببينه به چه طريقي مي‌تونه دشمن رو از اين منطقه بيرون كنه! ".

در همين موقع بي سيم زدند - از رده هاي بالا – احمد كاظمي گوشي را برداشت. مي‌خواستند بدانند وضعيت از چه قرار است. كاظمي، همان طور كه گوشي بي سيم دستش بود، و يك نگاه اميدواري به حاج همت داشت، در جواب با لبخند گفت : " وضعيت ما خوبه، همين كه همت با ماست، مشكلي نداريم! ".

... در هنگامه اي كه رزمنده هاي لشكر 27 محمد رسول الله (ص) در بخش مركزي جزيره جنوبي مجنون موضع گرفته بودند، دشمن با تمام توان توپخانه سنگين و كاتيوشا و خمپاره اش، اين جزيره را يكپارچه و بي وقفه مي‌كوبيد. طبق برآوردي كه رده هاي بالا انجام داده بودند، فقط ظرف سه شبانه روز، دشمن بيشتر از يك ميليون و سيصد و پنجاه هزار گلوله توپ و خمپاره و كاتيوشا روي سر نيرو هاي ايراني ريخته بود. حتي يك لحظه نبود كه جزيره آرام باشد. تكه به تكه خاك جزيره از زمين و آسمان كوبيده مي‌شد و بچه رزمنده ها، شديد ترين فشار ها را آنجا تحمل مي‌كردند. در گيرو دار بيرون زدن دشمن از جزيره و تلاش براي حفظ آن بوديم كه گلوله اي كنارم منفجر شد و از ناحيه جلو و عقب سر، تركش خوردم. طوري كه مجبور شدم سرم را باندپيچي كنم.

با اينكه اثر زخم و خون در بالاي پيشاني‌ام مشخص بود، ولي خوشبختانه وضعيت جسمي‌ام به شكلي بود كه سر پا بودم و مي‌توانستم به كارم ادامه بدهم. بچه ها توي خط مستقر بودند. لازم بود براي ارائه گزارش آخرين وضعيت نيرو ها بروم پيش حاج همت، تا با او در باره روال كار آينده خط پدافندي خودمان مشورت كنم و بدانم قرار است مراحل بعدي عمليات را از كجا ادامه بدهيم.

فراموش نمي‌كنم، به محض اينكه حاج همت مرا ديد، مجال صحبت به من نداد و با اشاره به باندپيچي سرم، خيلي نگران پرسيد : " سرت چي شده سعيد ؟! "

گفتم : " چيزي نشده حاجي، فقط يه خراش كوچيك برداشته، واسه اين اونو با باند بستم تا روش خاك نشينه و چرك نكنه، چيز مهمي نيست ".

خيلي ناراحت شد و گفت : " نگو چيزي نيست! ... مواظب خودت باش تا آسيبي بهت نرسه ".

گفتم : " اين چه حرفيه حاجي ؟ خودت بارها گفتي ما اصل‌مان بر شهادته ". با اخم گفت : " حالا حرف خودم رو بهم مي‌گي؟!... بله، اصل بر شهادته، اما تا لحظه شهادت، مكلف‌ايم حفظ جان خودمون رو جدي بگيريم! ".

من كه انتظار شنيدن چنين صحبتي را از او نداشتم، ديگر چيزي نگفتم. خيلي فشرده گزارش‌ام را دادم، با هم مشورت كرديم و دوباره روانه خط شدم.توي راه تمام فكر و ذكرم معطوف به حرف هاي حاج همت بود.با خودم مي‌گفتم، حرف هاي حاجي بي حكمت نيست، درست است كه از زمين و هوا دشمن دارد جزيره را مي‌كوبد و در هر گوشه جزيره شهيدي به خاك افتاده و تعداد بچه هاي مجروح ما هم كم نيست، ولي در اين وضعيت دشوار جنگ، كه امكان جايگزيني حتي يك كادر عملياتي وجود ندارد، آن قدر بحث ضرورت " حفظ جان تا لحظه شهادت " براي همت جدي شده كه با وجود سر نترسي كه دارد و خودش مدام زير آتش شديد دشمن رفت و آمد مي‌كند، به من گوشزد مي‌كند مواظب خودم باشم، تا آسيبي نبينم و بتوانم در ميدان جهاد سر پا باشم، تا بهتر با دشمن مقابله كنم.

... روز هفدهم اسفند، در اوج درگيري ما با دشمن در جزيره مجنون، حوالي بعد از ظهر بود كه ديدم مي‌گويند بي سيم تو را مي‌خواهد. گوشي را كه به دستم گرفتم، صداي حاج همت را شنيدم كه گفت : " سعيد، در قسمت شرقي جزيره جنوبي، از طرف اين شاخ شكسته ها، دارند بچه هاي ما را اذيت مي‌كنند... من به عقب مي‌رم تا براي كمك به اين بچه ها، از بقيه لشكر ها قدري نيرو جور كنم و بيارم جلو ".

سعید مهتدی بعد ها به فرماندهی لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) منصوب و در ۱۹ دی ماه ۸۴ در حادثه سقوط هواپیمای فالکون به همت و کریمی پیوست.

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.

(برگرفته از مقاله با شهدا تا اوج...)

 


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/15ساعت 15:11 توسط مهسا

JavaScript Codes <

روز خوشی را برایتان آرزومندم