تبليغاتX
۞ خورشید خیبر ۞
شهادت سومین اختر تابناک اسمان امامت و ولایت را به تمام مسلمین تسلیت میگویم...

به یاد حاج همت که همچون اربابش سید الشهدا سرش را در راه خدا داد...

Image hosting by TinyPic


لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت 5:12 توسط مهسا

لطف حسین ما را تنها نمیگزارد
گر خلق واگذارد او وا نمیگدارد
او کشتی نجات و کشتی شکسته مائیم
مولا به کام دریا مارا نمیگذارد
هل معین اورا باید جواب گوئیم
شیعه امام خود را تنها نمیگذارد
زهرا به دوستانش قول بهشت داده
بر روی گفته خویش او پا نمیگذارد
از بس گناه کاریم ما مستحق ناریم
باید که سوخت مارا زهرا نمیگذارد


لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت 4:53 توسط مهسا

Image hosting by TinyPic

جلوه حق روی دلربای حسین 

 

است...رشک جنان خاک کربلای حسین

 

 است

شد ز قیامش قیام عشق به عالم ... سرو

 

 چمان قامت رسای حسین است

 

قبله ی جان است بزم معرفت او ...عارف

 

 روشن روان فدای حسین است

 

معنی سعی و منا طواف حریمش...کعبه

 

 دل کوی با صفای حسین است

 

عشق خدا جاری است در همه

 

 ذرات...عشق و حقیقت شعار ورای

 

حسین است

 

معنی دیدار حق تجلی آن شاه ... در همه

 

 جا جلوه گر لقای حسین است

 

عرش چه باشد مقام قدس و محبت ...جان

 

 که مقدس شد اشنای حسین است

 

پرچم ازادگی و حکمت وتقوا...بر زبر کاخ

 

 اعتلای حسین است

 

در کشور عشق شاه جان است حسین

 

در جسم جهان روح و روان است حسین

 


لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1385/10/30ساعت 4:34 توسط مهسا

از همه ‍ي لشكرِ حاج همت، تنها چند نيروي خسته و ناتوان باقي مانده. امروز هفتمين روز عمليات خيبر است. هفت روز پيش، رزمندگان ايراني، جزاير مجنون را فتح كردند و كمر دشمن را شكستند. آنگاه دشمن هرچه درتوان داشت، به ‍كار گرفت تا جزاير را پس بگيرد؛ اما رزمندگان ايراني تا امروز مقاومت كردند.

همه ‍جا دود وآتش است. انفجار پشت انفجار، گلوله پشت گلوله. زمين ازموج انفجار مثل گهواره، تكان مي‍خورد. آسمان جزاير را بجاي ابر دود فرا گرفته ... و هواي جزاير را بجاي اكسيژن، گاز شيميايي.

حاج همت پس از هفت‍ شبانه ‍روز بي‍خوابي، پس از هفت‍ شبانه ‍روز فرماندهي، حالا شده مثل خيمه‍اي كه ستون‍هايش را كشيده باشند. نه توان ايستادن دارد و نه توان نشستن ونه حتي توان گوشي بي ‍سيم به دست گرفتن.

حاج ‍همت لب مي‍جنباند؛ اما صدايش شنيده نمي‍شود. لب‍هاي او خشكيده، چشمانش گود افتاده. دكتر با تأسف سري تكان داده، مي‍گويد: «اينطوري فايده‍اي ندارد. ما داريم دستي ‍دستي حاج ‍همت را به كشتن مي‍دهيم. حاجي بايد بستري بشود. چرا متوجه نيستيد؟ آب بدنش خشك شده. چند روزاست هيچي نخورده ...»

سيد آرام مي‍گويد: « خوب، سرُم ديگر وصل كن

دكتر با ناراحتي مي‍گويد: « آخر سرُم كه مشكلي را حل نمي‍كند. مگر انسان تا چند روز مي‍تواند با سرم سرپا بماند؟»

سيد كلافه مي‍گويد:« چاره ديگري نيست. هيچ نيرويي نمي‍تواند حاج ‍همت را راضي به ترك جبهه كند

دكتر با نگراني مي‍گويد: « آخر تا كي ؟ »

ـ تا وقتي نيرو برسد.

ـ اگر نيرو نرسد، چي ؟

سيد بغض آلود مي‍گويد: «تا وقتي جان در بدن دارد. »

ـ خوب به زور ببريمش عقب.

ـ حاجي گفته هركسي جسم زنده مرا ببرد پشت جبهه و مرا شرمنده امام كند، مديون است ... سرپل صراط، جلويش را مي‍گيرم.

دكتر كه كنجكاو شده، مي‍پرسد: «مگر امام چي گفته ؟ »

حاج ‍همت به امام خميني فكر مي‍كند و كمي جان مي‍گيرد. سيد هنوز گوشي‍هاي بي سيم را جلوي دهان او گرفته. همت لب مي‍جنباند و حرف امام را تكرار مي‍كند : «جزاير بايد حفظ شود. بچه ها حسين ‍وار بجنگيد. »

وقتي صداي همت به منطقه نبرد مخابره مي‍شود، نيروهاي بي‍ر‍مق دوباره جان مي‍گيرند، همه مي‍گويند؛ نبايد حرف امام زمين بماند. نبايد حاج ‍همت، شرمنده امام شود.

دكتر سرمي ديگر به دست حاج‍همت وصل مي‍كند. سيد با خوشحالي مي‍گويد: «ممنون حاجي! قربان نفس‍ات. بچه ‍ها جان گرفتند. اگر تا رسيدن نيرو همين‍طوري با بچه ‍ها حرف بزني، بچه ها مقاومت مي‍كنند. فقط كافي است صداي نفس‍هايت را بشنوند! »

حاج ‍همت به حرف سيد فكر مي‍كند: بچه ‍ها جان گرفتند ... فقط كافي است صداي نفس‍هايت را بشنوند ... .

حالا كه صداي نفس‍هاي حاج ‍همت به بچه ‍ها جان مي‍دهد، حالا كه به جز صدا، چيز ديگري ندارد كه به كمك بچه ‍ها بفرستد، چرا در اينجا نشسته است؟ چرا كاري نكند كه بچه‍ ها، هم صدايش را بشنوند و هم خودش را از نزديك ببينند ؟

سيد نمي‍داند چه فكرهايي در ذهن حاج‍ همت شكل گرفته؛ تنها مي‍داند كه حال او از لحظه پيش خيلي بهتر شده؛ چرا كه حالا نيم ‍خيز نشسته و با دقت بيشتري به عكس امام خيره شده است.

حاج همت به ‍ياد حرف‍ امام مي‍افتد، شيلنگ سرم را از دستش مي‍كشد و ازجا برمي‍خيزد. سيد كه از برخاستن او خوشحال شده، ذوق زده مي‍پرسد: « حاجي، حالت خوب شده!؟ »

دكتر كه انگشت به دهان مانده، مي‍گويد : « مراقبش باش، نخورد زمين. »

سيد درحالي‍كه دست حاج همت را گرفته، با خوشحالي مي‍پرسد: «كجا مي‍خواهي بروي؟ هركاري داري بگو من برايت انجام بدهم. »

حاج همت از سنگر فرماندهي خارج مي‍شود. سيد سايه به سايه همراهي‍اش مي‍كند.

ـ حاجي، بايست ببينم چي شده ؟

دكتر با كنجكاوي به دنبال آن دو مي‍رود. سيد، دست حاج‍همت را مي‍گيرد و نگه مي‍دارد. حاج همت، نگاه به چشمان سيد انداخته، بغض ‍آلود مي‍گويد: «تو را به خدا، بگذار بروم سيد! »

سيد كه چيزي از حرف‍هاي او سر درنمي‍آورد، مي‍پرسد : «كجا داري مي‍روي؟ من نبايد بدانم ؟ »

ـ مي روم خط، خدا مرا طلبيده !

چشمان سيد از تعجب ونگراني گرد مي‍شود.

ـ خط، خط براي چي؟ تو فرمانده لشكري. بنشين تو سنگرت فرماندهي كن. »

حاج‍همت سوار موتور مي‍شود و آن را روشن مي‍كند.

ـ كو لشكر؟ كدام لشكر ؟ ما فقط يك دسته نيرو تو خط داريم. يك دسته نيرو كه فرمانده لشكر نمي‍خواهد. فرمانده دسته مي‍خواهد. فرمانده دسته هم بايد همراه دسته باشد، نه تو قرارگاه.

سيد جوابي براي حاج ‍همت ندارد. تنها كاري كه مي‍تواند بكند، اين‍است كه دوان‍دوان به سنگر برمي‍گردد، يك سلاح مي‍آورد و عجولانه مي‍آيد و ترك موتور حاج همت مي‍نشيند. لحظه‍اي بعد، موتور به تاخت حركت مي‍كند.

لحظاتي بعد گلوله‍اي آتشين در نزديكي موتور فرود مي‍آيد. موتور به سمتي پرتاب مي‍شود و حاج ‍همت و سيد به سمتي ديگر. وقتي دود وغبار فرو مي‍نشيند، لكه هاي خون برزمين جزيره نمايان مي‍شود.

خبر حركت حاج ‍همت به بچه ‍هاي خط مخابره مي‍شود. بچه ‍ها ديگر سرازپا نمي‍شناسند. مي‍جنگند و پيش مي‍روند تا وقتي حاج ‍همت به خط مي‍رسد، شرمنده او نشوند.

خورشيد رفته ‍رفته غروب مي‍كند و يك لشكر نيروي تازه نفس به خط مي‍آيد.

بچه‍ ها از اينكه شرمنده حاج ‍همت نشداند؛ از اينكه حاج همت را نزد امام روسفيد كرده و نگذاشته‍اند حرف امام زمين بماند، خوشحالند؛ اما بازم یه انتظار طاقت فرسا........................

۵ صلوات برای شادی روح شهید همت بفرستید شاید حاجی دعامون کنه.

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1385/10/27ساعت 2:56 توسط مهسا

سلام دوستان ...

از امروز ۲۴/۱۰/۱۳۸۵ این وبلاگ راه اندازی شد.امیدوارم شما عزیزان با نظر های سازندتون منو در ساخت این وبلاگ یاری کنید...

تا با همکاری شما درباره ی این شهید گرامی بیشتر بدانیم و بکوشیم که همتی تر زندگی کنیم...همچون کسی که روح پاکش در زلال جاری عشق به ابدیت پرواز کرد...      

                                 

حاج ابراهیم همت در سال۱۳۳۴ در پل نو قائم شهر در خانواده ای متوسط از حیث مادی ، اما متدین و با تقوا به دنیا آمد . مثل همه بچه ها در هفت سالگی قدم در راه مدرسه گذاشت . دوره ابتدایی را در پل سفید به پایان رساند . برای ادامه تحصیل در دوره راهنمایی ، به قائم شهر رفت و تا سوم راهنمایی را با موفقیت پشت سرگذاشت . ابراهیم سال سوم راهنمایی بود که انقلاب شروع شد ، از این رو ، درس و مشق را رها کرده ، وارد فعالیتهای انقلابی گردید .

از آن جا که پدر ابراهیم اهل تقوا ، تهجد و نوافل بود ، فرزندش را با احساسات ناب مذهبی تربیت می نماید . از این رو پیوندی وثیق میان این خانواده و روحانیت متعهد ایجاد می شود . پدر به ابراهیم " نهج البلاغه " و " شبهای پیشاور " تعلیم می دهد و او را با بنیانهای مذهبی آشنا می سازد .

سید برای مبارزه علیه رژیم ، شب و روز نمی شناسد و همراه همشاگردان ودوستان انقلابی خود ، به شعار نویسی در و دیوار و خیابانهای قائم شهر می پردازد . همچنین در پخش اعلامیه ها و عکسهای حضرت امام خمینی از هیچ کوششی دریغ نمی کند . یک بار هنگام پخش اعلامیه حضرت امام توسط مأموران ژاندارمری دستگیر می شود ومورد ضرب و شتم قرار می گیرد . پیش از به ساواک منتقل شدن ، توسط عده ای از مردم از زندان ژاندارمری آزاد می شود . ابراهیم همیشه و در تمام صحنه های اوج انقلاب حضور فعال پیدا می کند . یک بار در قائم شهر هنگام تظاهرات ، یکی از مأموران ژاندارمری را با شجاعت تمام خلع سلاح می کند .

سید ابراهیم مدتها پیش از شروع جنگ تحمیلی ، برای مقابله با گروهکهای ضد انقلاب ، داوطلبانه به کردستان اعزام می شود و حدود دو سال در محور پاوه و دیگر شهرهای این استان ، در کنار دیگر رزمندگان ، از جمله حاج ابراهیم همت می جنگد . پس از شکل گیری تیپ 27 محمد رسول الله ( صلی الله علیه و آله و سلم ) همراه شهید همت وارد این تیپ می شود و مدتی در آن تیپ به فعالیت می پردازد . سید در سال 1362 مدتی با مسؤلیت گردان میثم در چند عملیات حضور می یابد و با ابراز رشادت و شهامت ، نقش مؤثر و فعال در جبهه ها ایفا می کند . او مدتی نیز به عنوان فرمانده گردان مسلم بن عقیل منصوب شده و منشأ خدمات ارزنده ای در عملیاتها می گردد.

سید ابراهیم در بیشتر عملیاتها با مسؤلیت فرمانده گردان یا محور ، حضوری فعال و تلاشگر می یابد . در عملیات خیبر شجاعتی وصف ناشدنی از خود بروز می دهد . در عملیات والفجر مقدماتی ، والفجر یک و والفجر چهار توان بالای نظامی و مدیریت نظامی خود را به نمایش می گذارد و با رشادت تمام ، به هدایت نیروها می پردازد . در مورد فعالیتهای دوران دفاع مقدس ابراهیم ، برادرش می گوید :" ابراهیم یک بار در راه نوسود به پاوه زخمی شد . گویا ضد انقلاب برای دستگیری ایشان کمین گذاشته بود . چراکه او مسؤل پایگاه بود . اما پیشمرگان کرد او را از کمین نجات می دهند . مدتی در بیمارستان پاوه بستری بود . در عملیات والفجرمقدماتی یک نارنجک کنارش منفجر می شود که صورت و تنش را پر از ترکش نارنجک می شود . به خاطر این مجروحیت ، مدتی در بیمارستان بستری گردید.....

                                                     


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1385/10/24ساعت 1:51 توسط مهسا

JavaScript Codes <

روز خوشی را برایتان آرزومندم